معنای حقوق:
1- مجموعه قواعدی که بر اشخاص، از این جهت که در اجتماع هستند ، حکومت میکند . به این قواعد حقوق میگویند. حقوق ایران، تجارت، خصوصی، و … معنای بالا را می دهد . این حقوق معادل واژه ی low و القانون می باشد.
2- مجموعه توانایی ها، امتیازات و سلطه هایی که انسان از آن برخوردار است ، چه نسبت به چیزی، یا نسبت به شخص دیگر. این مجموعه امتیازات را حقوق می گویند ، که جمع حق است. سلطه و امتیاز و توانایی نسبت به شخص یا چیزی را حق می گویند. القانون. right=>rights
حق در فق اسلامی به سلطنت هم تعبیر شده، این سلطه و امتیاز ممکن است به طور طبیعی و فطری و خدادادی به انسان داده شده باشد که قابل سلب شدن نیست و دولت نمی تواند آن را سلب کند مانند حق حیات، آزادی، ممنوعیت تبعیض نژادی و …
ممکن است در یک جامعه دولت به موجب قانون، حق را به شخصی بدهد که سلب آن به حیثیت انسان ، و انسان بودن لطمه ای وارد نمیکند.
دسته ای از حق ها که در نظامهای خاص حقوقی، قانونگذار جعل حقوقی می کند، ممکن است در نظام های دیگر وجود نداشته باشد. مثل خیارات در قانون مدنی و فقه، حق فسخ معامله، حق شبه، حق قصاص و …
3- حقوق به معنای علم حقوق است.
4- حقوق به معنای دستمزد.
مبانی حقوق:
اساس و ریشه چیزی را مبنا می گویند، که آن چیز از آنجا استخراج می شود. منبع حقوقی جایی است که حقوق در آنجا وجود دارد و از آنجا گرفته می شود. (منبع آب: چاه است و مبنای آب: سفره های زیرزمینی است.)
مبنای حقوق پاسخی است که به سوال زیر می دهیم:
چرا باید حقوق را رعایت کنیم؟ ریشه ی الزام به رعایت حقوق چیست؟
- مکتب تاریخی(Historical)
- مکتب تحققی(Positivism): الف- حقوقی(juridical) ب-اجتماعی(social)
- مکتب حقوق طبیعی یا فطری(Naturalism)
دو مکتب تحققی حقوقی و حقوق طبیعی در مقابل هم شکل گرفته اند. مکتب تحقفی حقوقی راه را به نادیده گرفتن حقوق انسانها باز می کند و مکتب حقوق فطری، اجرای عدالت و پیشگیری از ظلم و ستم دارد.
البته مکاتب مبنای حقوق نیست بلکه نظرات این دو مکتب مبناست. طبق مکتب تحققی حقوقی، منشاء و مبنای قواعد حقوقی، دولت است و چون دولت قانونی را وضع کرده، مردم نیز آن را رعایت کنند. چه قانون عادلانه باشد و چه غیر عادلانه.
قدرت عمومی، دولت، یا هر گروهی که قدرت داشته باشد منشاء حقوق است. باید توجه داشته باشیم، آنچه را که دولت می گوید، آنچه را که قانونگذار جعل می کند، منشاء است.
حق قانونگذاری از طرف خود مردم است، قواعدی که باید جعل شود می بایست از طرف خود مردم باشد. ولی امکان آن نیست و به شیوه ی دموکراسی غیر مستقیم عمل می کنند و به عنوان قانونگذار، اشخاصی را معین می کنند که از طرف مردم قوانینی را وضع کنند و از آن پیروی می کنند. و منشاء چیزی جز خواست دولت نیست و خواست دولت خواست مردم است.
نمایندگان را ملت خواسته اند تا آن طوری که میخواهند قانون را وضع کنند ، ولی نمایندگان قوانینی غیر از خواست مردم وضع میکنند. که مکتب تحققی حقوقی می گوید: مردم باید از آن اطاعت کنند.
مکتب حقوق طبیعی یا فطری می گوید آنچه که باعث اطاعت از قواعد حقوقی است، عدالت است و دلیل اطاعت، فرمان ِ قانونگذار یا حاکم نیست ! و دلیل پای بندی به یک قانون ، عادلانه بودن آن است و چون فطرت مردم عدالت خواه است، مردم از آن اطاعت می کنند.
قواعد حقوقی از عدالت ناشی می شود، قواعدی که عادلانه نیست، منشاء حقوق نیست. به همین دلیل حقوق را به “علم دادگستری” تعبیر کرده اند.
ما ادعا می کنیم که مردم عدالت خواه اند. ولی بعضی خواستار انجام عدالت نیستند. بعضی طبیعت خود را نادیده گرفته و به ارزش ها عمل نمی کنند و این باعث نمی شود فطری بودن و ذاتی بودن آن ارزش، از بین برود.
عدالت امری ذاتی است، یعنی کسی نیست که بگوید عدالت خوب نیست. حتی خلافکار ها نیز اعتقاد به عدالت دارند. ولی گاهی به آن عمل نمی کنند و گاهی آن را پایمال میکنند، و یا شاید عدالت را اشتباه فهمیده اند. یا اینکه به دلیل خواسته های خود، معنای عدالت را عوض می کنند.
نتیجهی این نظریه این است که منشاء یا مبنای حقوق، عدالت است و حقوق غیر عادلانه اصلاً حقوق نیست. مردم بالطبع از حقوق عادلانه تبعیت می کنند.
طبق این نتیجه گیری مردم از قاعده ی غیرعادلانه پیروی نمی کنند (نباید کنند، حق دارند نکنند). و عدم پیروی موجب مقاومت در برابر قانون میشود .(نافرمانی مدنی)
نتیجه ی حقوق فطری نافرمانی از قانونی است که احساس شود عادلانه نیست.
ولی این کار جامعه را به هرج و مرج می کشاند لذا قانون گذار باید قاعده ی حقوقی ای جعل کند که عادلانه باشد تا مردم به آن عمل کنند. یعنی اگر دولت می خواهد که مردم از آن اطاعت کنند باید عدالت را اجرا کند.
مردم در عین حال که عدالت خواه اند، خودخواه اند. و در عین حال زیاده خواه هم هستند. و اگر قانون و عدالت در برابر خواسته های افراد باشد، افراد از دیدگاه خود، حق و عدالت را طوری تعریف می کنند که به نفع خودشان باشد.
مصادیق عدالت از زمانی تا زمان دیگر امکان تغییر دارد. لذا مصادیق عدالت را خود مردم نمیتوانند وضع کنند.
استاملر میگوید: حقوق طبیعی ثابت نیست و در هر محیط جداگانه تعبیر می شود و ممکن است قاعده ی عادلانه ی دیروز، فردا ظلم محض باشد. آنچه ثابت میماند مشوق رسیدن به عدالت است که در هر جامعه حقوق طبیعی ویژه ای را ایجاب می کند.
حق تشخیص عادلانه بودن یا نبودن، به مردم داده نشده است و قانونگذار نیز آزاد و رها نیست(بر خلاف مکتب تحقّقی). قانونگذار را مردم تعیین کرده اند و قانونگذار باید بر پایه ی عدالت عمل کند و حق مردم را در نظر بگیرد و در این صورت مردم نیز باید به قانون عمل کنند.
وقتی قانون عادلانه نبود مردم نباید خلاف آن عمل کنند بلکه باید به قانونگذار گفت تا آن را عوض کند.
جمع دو مبنا و نتیجه ی آن
قانون آن است که قانونگذار بر پایه ی عدالت وضع می کند و دولت پشتیبان آن است و دولت حاکمیت خود را با انتخاب و رأی مردم به دست آورده و حاکمیت نیز آزاد نیست و مشروع است و باید به اصول و ارزشهای جامعه توجه کند و سپس قانون وضع نماید.
بر اساس مکتب حقوق فطری یک سری قواعد عالی و برتر وجود دارد که ثابت هستند و لایتغیر و فراتر از اراده ی قانونگذارند و عقلانی اند یعنی با تفکر و اندیشه قابل فهم و درک هستند و نیازی به جعل و وضع آنها نیست و قانونگذار هنگام وضع قانون باید این قواعد عالی را در نظر بگیرد.
سن توماس داکن ، قواعد شناخته شده در یک جامعه را به سه قسمت تقسیم میکند:
- قواعد الهی
- قواعد طبیعی یا فطری
- قواعد بشری
- قواعدی اند که فقط خداوند آن را می فهمد و هر آنکه نمایندهی خداوند است. یعنی قواعد الهی توسط وحی قابل بیان است . پیامبران آن را دریافت و برای بشر بیان میکنند و انسان قدرت درک آن را با عقل خود ندارد.
- انسان با عقل خود قدرت درک آنها را دراد و کسی آنها را جعل نکرده است و در همه ی مکان ها و زمان ها وود دارد و خداوند هم این قواعد را به رسمیت می شناسد. در حقوق اسلامی آن را مستقلات عقلیه می نامند که نیازی به شرع ندارد و توسط رسول باطنی(عقل) قابل درک و فهم است.
قاعده ملازمه : هر آنچه که عقل میگوید خواست خداوند هم هست.
مثلاً وفای به عهد از اصول طبیعی است و یا اگر کسی به دیگری خسارت وارد کند هر عقلی می فهمد که باید آن را جبران کند یعنی خداوند با رسول باطنی اینها را می گوید.
- قواعدی که بشر برای تنظیم امور جامعه به آن نیاز دارد و آن را وضع می کند، نه خدا گفته و نه عقل شخصی میگوید، بلکه عقل جمعی و حسابگر آن را وضع میکند و در جوامع گوناگون این قواعد وضع شده توسط افراد مختلف و متفاوت میباشد. مانند عبور از سمت راست خیابان و یا بسیاری از قواعد حقوقی که بشر آن را وضع میکند و در جوامع مختلف متفاوت میباشد.
قواعد الهی و طبیعی تفاوت بسیاری ندارند و فقط فرق آن طریقه ی دسترسی و درک آن است. مثلاً قواعد الهی را پیامبر میگوید و قواعد فطری را عقل میگوید که عقل ما را به خواست خدا میرساند.
در دورهی مذهبی : حقوق طبیعی کاشف از اراده ی خداوند است یعنی عقل خواست خداوند را درک میکند.
قرن 17 و 18 ، قرن خرد گرایی است و با رویکرد مذهبی قواعد طبیعی را تعریف میکنند ، در این قرن معتقد بودند که حقوق فطری خواست خدا نیست و قصد آن دفاع از انسان، و عدالت و آزادی و حقوق انسان است.
قرن 19 و 20 ، قرن تجربی است که قدرت انسان به درک همه چیز زیر سوال رفت. عقل و فطرت چیزی را درک نمیکند و هر چه را که میشود تجربه کرد، قاعده است و باید با تجربه به اثبات برسد. همچنین قواعد فطری قابل تعبیر است و در مکانها و زمانها متفاوت است.
هدف قواعد حقوقی
قانونگذار هر قاعده ای را که وضع میکند یا آنچه که بوده را به رسمیت میشناسد، هدفی را دنبال میکند و دلیلی برای وضع آن وجود دارد و همچنین خواستار رعایت آن قواعد میشود.
ضرورت حقوق نکته ای است که نه جزء اهداف حقوق است و نه جزء مبانی حقوق. یعنی قانون چرا لازم است؟ ضرورت قانون با مسئله ی اجتماعی بودن انسان رابطه دارد. دلیل لزوم قانون زندگی انسان در اجتماع است. یعنی چون در جمع زندگی میکند باید قانونی باشد تا از بی نظمی جلوگیری کند.
انسان مدنی و اجتماعی بالفطره است. میتوان در این جمله شک کرد. یعنی یا طبعاً اجتماعی است یا ناچاراً در اجتماع است ، چون نیازهای خود را به تنهایی نمیتواند به دست آورد.
حقوق به دلیل خودخواهی و زیاده خواهی انسان برای اتمام اختلافات در جامعهی ضروری است تا حق را به حقدار برساند و از پایمالی آن جلوگیری کند.
حقوق به دادگستري مي پردازد و هدف حقوق عدالت است. همچنين نظم و امنيت عمومي پيشبرد فرهنگ و تمدن يك جامعه نيز در راستاي اهداف حقوق است.
(نظم عمومي- عدالت- ارتقاء فرهنگ و تمدن)
اصلي ترين هدف، عدالت است. يعني قواعد حقوقي جعل ميشوند تا عدالت اجتماعي اجرا شود لازم به ذكر است كه حقوق نمي تواند انسان را عادل كند، يعني عدالت فردي را نميتواند ايجاد كند.
هدف مقدماتي و اخروي
مقدماتي: ايجاد نظم عمومي كه در پرتوي عدالت است، يعني رساندن جامعه به عدالت و اجراي عدل و نه نظمي كه در خفقان و ظلم باشد. براي ايجاد نظم عومي بايد حقوق تكاليف مردم را به آنها شناساند. جامعه اي كه نظم نداشته باشد، به عدالت نمي رسد.
اخروي: جامعه اي كه منظم باشد و عدالت در آن وجود آيد ، فرهنگ و تمدن نيز ارتقاء مي يابد. جامعه اي كه تمدن و فرهنگ نداشته باشد، جامعهي منظم و عادل نيست.
* چگونه حقوق به عدالت، برسد؟ يعني چگونه نظم را برقرار كند تا عدالت اجرا شود؟
براي پاسخ به اين سوال دو مكتب وجود دارد كه دو گونه پاسخ دارند:
- مكتب اصالت فرد- فردگرايي
- مكتب اصالت اجتماع- اجتماع گرايي
1) مكتب اصالت فرد- فردگرايي: براي رسيدن به عدالت بايد انسانها را آزاد گذاشت يعني حاكميت اراده را بايد پذيرفت تا عدالت تحقق پيدا كند.
حاكميت اراده، تاثيراتي در حوزهي سياسي، اقتصادي و حقوقي برجاي گذاشته است:
- حاكميت اراده در حوزه سياست: بحث مبناي مشروعيت حكومت مهم است، يعني همهي حاكميت بر پايهي ارادهي آزاد مردم شكل ميگيرد (دموكراسي) و همه ي نهادهاي حكومتي با ارادهي آزاد حكومت مردمي تحقق پيدا ميكند.
- حاكميت اراده در حوزه اقتصاد: به هيچوجه دولت حق قيمت گذاري مستقيم را ندارد و قيمت گذار نيست يعني قانون عرضه و تقاضا آن را تعيين ميكند، يعني مردم قيمتها را تعيين ميكنند. در اقتصاد مردم به نفع خود ميانديشند كه ختم به نفع اجتماع ميشود.
- حاكميت ارده در حوزهي حقوق: حاكميت ارده ميگويد مردم را آزاد بگذاريد كه معاملات حقوقي خود را انجام دهند، مردم آزادند تا قرارداد هاي حقوقي خود را منعقد كنند و دولت فقط زمينه را ايجاد ميكند و فقط در موارد اندكي دخالت ميكند، مثلاً در نكاح شرايطي را تعيين ميكند و ميگويد در اين شرايط نبايد نكاح صورت بگيرد.
در مكتب مسيحيت طلاق ممنوع است ولي بنابر مكتب فردگرايي، جوامع به طلاق مشروعيت دادهاند و مجاز است.
مكتب فردگرايي چيزي را بيان مي كند كه ارسطو از آن به عدالت معاوضي ياد كرده است. يعني در معاوضات، قرار دادها و معاملات حاكميت اراده و آزادي وجود داشته باشد.
حاكميت اراده به تنهايي كفايت نمي كند، يعني نبايد دست دولت كاملاً بسته باشد. اگر شرايط دو طرف معامله نابرابر باشد، دولت دخالت مي كند و بايد و نبايد را اجرا ميكند. يعني آزادي افراد را محدود مي كند و آزادي قراردادي نبايد بيش از حد باشد و بايد محدود باشد تا عدالت اجرا شود و ارسطو آن را عدالت توزيعي مي نامد، يعني دولت بايد در توزيع عدالت دخالت كند.
2) مكتب اصالت اجتماع- اجتماع گرايي:
اصالت جامعه ميگويد فرد عينيت ندارد و براي تحقق عدالت بايد به حقوق جامعه رسيدگي كرد، يعين با انجام عدالت اجتماعي، عدالت فردي صورت ميگيرد. دولت در همهي حوزه ها دخالت ميكند و آزادي ها ناديده گرفته ميشود و به حدّ اقل مي رسد.
اگر ديدگاه اول اشتباهي را داشته باشد، اجراي مكتب دوم به طور كامل نيز، اشتباه است. در غرب مكتب اول توسعه پيدا كرده است و در شرق بيشتر مكتب دوم توسعه يافته است. ولي هيچ كدام به صورت كامل از يك مكتب صورت نگرفته است و تركيبي از هر دو مكتب اند.
حقوق براي رسيدن به عدالت، بايد عدالت معاوضي را صورت دهد و در برخي شرايط دولت بايد در برخي معاملات دخالت كند و عدالت توزيعي را اجرا كند، يعني هر دو عدالت بايد تركيب شود تا حقوق بتواند عدالت واقعي را در جامعه اجرا كند. يعني در معاوضات ، فرد را بايد آزاد گذاشت ولي اگر اين آزادي به اجتماع ضرر بزند، بايد آزادي ها را كاست و محدود كرد. يعني اگر حق فرد و جامعه با هم تعارض پيدا كرد و درگير شد ، بايد حق را به اجتماع داد و حق فرد را محدود كرد.
حقوق و دولت
سه معنا براي دولت است: (عام، خاص، اّخّص)
خاص: قوهي مجريه، يعني از بالاترين مقام اجرايي كشور تا پايين ترين سمت كه در قوه مجريه است.
عام: همهي نهاد ها و قواي موجود در يك جامعه، ارتش، شهرداري، جمعيت و …
عام، سه ركن دارد (جمعيت، سرزمين، حاكميت سياسي) هر سه ركن با هم دولت به معناي عام را ميسازند و هر كدام از اين اركان نباشد دولت به معناي عام را نميرساند. دولت كه اعمال حاكميت مي كند منظور همين دولت عام است.
قوهي مجريه حاكميت ندارد و بخشي از حاكميت به آن داده شده و همهي نهاد ها با هم حاكميت دارند، مهم ترين معنا هم، معناي عام است و اگر جمعيت و سرزمين، داراي حاكميت نباشند، دولت تحقق پيدا نميكند.
حاكميت: يعني قدرت برتر كه استقلال و آزادي در تصميم گيري دارد و كسي نميتواند او را از تصميم گيري منع كند و يا ملزم به تصميم گيري كند: يعني قدرتي بالاتر از آن در جامعه نيست. امروزه اين سخن كه قدرتي بالاتر از حاكميت دولتها وجود ندارد، درست نيست، يعني دولت آزاد نيست تا هر تصميمي بگيرد و بايد به ارزش هاي جامعه احترام بگذارد و همچنين حقوق بشر حاكميتها را محدود كرده است.
خود تحليلي نيز مقداري از حاكميت دولت را محدود ميكند.
شخصيت حقوقي: يعني صلاحيت دارا شدن حق و تكليف توسط واحدها و اشخاص غير انساني.
مسلماً شخص حقيقي يا طبيعي كه داراي حق تمتع و استيفاء است. در برابر شخص حقوقي قرار دارد ، اما اشخاص غير انساني با تأييد قانون گذار، شخص محسوب ميشوند؟
آيا شخصيت حقوقي نيز حق تمتع و استيفاء دارد؟
اين شخص حقوقي ممكن است از انسانها شكل گرفته باشد و يا دولت ها اعضاء آن باشند. خانواده داراي حق و تكليف است و شخصيت حقوقي دارد.
مثلا دانشگاه قم شخص حقوقي است و شخصيت حقوقي دارد و استادان و شاگردان اعضاي آن هستند. قوهي مجريه و همچنين دولت نيز شخصيت حقوقي دارد و هم حق دارند و هم تكليف.
شخص حقوقي: هر شخص غير حقيقي، چه متشكل از انسان ها باشد و چه متشكل از اشخاص حقوقي ديگر مثل دولت و نهاد ها، شخص حقوقي است.
شخص حقوقي به محض شكل گيري و به ثبت قانون رسيدن، داراي حق و تكليف ميشود. البته شخص حقيقي نياز به اعتبار ندارد.
مذهبي بودن شخص حقوقي، يعني قوانين آن نهاد و شخص حقوقي بر پايهي اسلام است. خود شخص حقوقي نميتواند مذهب داشته باشد.
دولت ها را ميتوان به سه دسته تقسيم كرد:
- مذهبي و اخلاقي اند.
- در كنار مذهب و اخلاق اند.
- حاكم بر مذهب و اخلاق اند.
1) قواعد و مقررات دولت بايد مذهبي باشد مانند بسياري از كشورهاي اسلامي كه مقيد به قواعد مذهبي اند.
2) يعني نظري به مذهب ندارند و در قانون گذاري كاري به مذهب ندارند، نه اينكه بر ضد مذهب باشند.
3) دولت بر همهي حوزه ها از جمله اخلاق و مذهب دخالت ميكند و همه چيز را تعيين ميكند.
رابطهي دولت و حقوق: از يك سو دولت سازندهي حقوق است ولي در وضع قواعد آزاد و رها نيست و از سوي ديگر خود دولت كه سازندهي حقوق است، خود مطيع حقوق است و همهي دولت نيز بايد از قواعد تبعيت كنند.
اوصاف قاعدهي حقوقي
اوصاف قاعدهي حقوقي، ويژگي هاي قاعدهي حقوقي نيست و فقط وصف آن است. (ويژهي يك چيز يعني خاص و مخصوص يك چيز)
تعريف:
قاعدهي حقوقي، قاعده اي كلي و الزام آور است كه براي تحقق نظم اجتماعي و استقرار عدالت، در يك جامعه حاكم است و اجراي آن توسط دولت تضمين ميگردد.
1) قاعدهي كلي 2) قاعده اي الزام آور 3) قاعده اي داراي ضمانت اجرا
4) هدف قاعده، تحقق نظم و اجراي عدالت است.
قاعدهي حقوقي عام و كلي است و شامل همه افراد ميشود و با يك بار انجام شدن هدف آن تحقق پيدا نميكند و بايد در دفعات متعدد به آن عمل شود.
در برخي موارد، موضوع قانون در مورد يك نفر است. مثلا حقوق و اختيارات رهبري، رئيس جمهور، وزيران و … البته اين قوانين براي شخص معين نيست و براي كسي است كه در آن سمت و منصب قرار ميگيرد. مثلاً قوانين براي شخص رئيس جمهور نيست بلكه براي سمت رئيس جمهوري است و هر كس رئيس جمهور باشد آن قواعد حقوقي ميشود.
عـام بودن، يعني هر كس هر گاه در آن موقعيت قرار گرفت آن قواعد در موردش جاري است. مثلا اگر كسي تا جرم نكرده قوانين جرم و جنايت در موردش اجرا نميشود. مگر اينكه او در موقعيت مجرم قرار گيرد و يا كسي كه تاجر نيست، حقوق و تكاليف تجارت شامل او نميشود. يعني كسي تا در سمت خاصي قرار نگرفته، آن قواعد شامل او نمي شود. همچنين استثنا، خللي در در قاعدهي حقوقي وارد نميكند. برخي بسيار عام اند، مثل حقوق مدني و برخي خاص اند و عدهي معدودي مشمول آن ميشوند.
الزامي است، حقوق براي رسيدن به هدف يعني عدالت بايد اجراي قواعدش الزامي باشد و حتماً اجرا شود. يعني قاعدهاي كه اجرا نشود و مردم از آن پيروي نكنند، قاعدهي حقوقي نيست. كار حقوق نصيحت نيست بلكه امر و نهي است و آنچه را كه ميگويد انجام شود، بايد انجام شود و آنچه را كه ميگويد انجام نشود، نبايد انجام شود. قاعده اي كه الزامي نيست، قاعدهي حقوقي نيست.
همهي قواعد حقوقي الزامي اند، ولي از نظر درجهي الزام به دو دسته تقسيم ميشوند:
1- قواعد امري 2- قواعد تكميلي يا تفسيري.
دستهي اول آنقدر اهميت دارند كه به هيچ قيمتي نميشود از زير بار آن شانه خالي كرد و هيچ گاه نميشود از آن تخلف كرد و تحت هيچ شرايطي نميتوان آن را انجام نداد. يعني توافق بر خلاف آن مجاز و امكان پذير نيست و بايد به آن عمل كرد. مانند: قواعد كيفري، البته به جز قصاص كه ميتوان برخلاف آن توافق كرد. مثلاً نكاح زن مسلمان با مرد غير مسلمان باطل است و قاعده اي امري است و با توافق نميشود بر خلاف آن عمل كرد.
دستهي دوم هم الزامي اند، ولي درجهي الزام آنها آنقدر زياد نيست و ميتوان برخلاف آن توافق كرد، مانند: بحث خيارات. يعني دو طرف معامله ميتوانند بر خلاف قواعد توافق كنند و از امتيازات خود بگذرند.
ضمانت اجراي قاعدهي حقوقي:
عبارت است از نيرو، قدرت و فشاري كه اجراي يك قاعده را تضمين ميكند. ضمانت اجرا هم ويژهي قاعدهي حقوقي است و هم وصف آن.
قاعدهي حقوقي ضمانت اجراي دولتي دارد، يعني ضمانت اجرا ويژهي قاعدهي حقوقي است. مثلاً دولت اجراي قواعد اخلاق را تضمين نميكند.
ضمانت هاي اجرا:
- كيفر: اجراي قواعد حقوق كيفري را تضمين ميكند و مردم را منع ميكند از سرپيچي از قواعد. مثلاً منع از سرقت بايد ضمانت اجرا داشته باشد و مجازات ضمانت آن است.
- ابطال يا غيرنافذ كردن معامله و يا دادن حق فسخ به يك طرف معامله: مثلاً ازدواج زن مسلمان با مرد غير مسلمان باطل است و ضمانت اجراي آن باطل بودن نكاح است. يعني اگر قراردادي شرايط خاصي دارد و آن شرايط انجام نشود، طرفين مجازات نميشوند و فقط معامله باطل محسوب ميشود. و يا اگر جنس سالم نبود مشتري حق فسخ دارد. (ايغاء يعني عمل حقوقي يك جانبه)
- مسئوليت مدني يا جبران خسارت: اگر كسي مال ديگري را تلف كرده و يا از بين برده بايد جبران خسارت كند، چه سهواً و چه عمداً . البته اين جبران خسارت جريمه محسوب نميشود چون جريمه مجازات است.
- دخالت فيزيكي: خود دولت عملاً خلاف را درست ميكند، مثلاً خانمي مهريهي خود را اجرا مي گذارد و دولت دخالت ميكند و قواعد را اجرا ميكند.
گاهي چند ضمانت اجرا باهم انجام ميشود مثلاً كسي كه دزدي ميكند بايد مال را برگرداند، مجازات شود و اگر مال را تلف كرده بايد جبران خسارت كند.
اجراي نظم در جامعه ، توصيف چهارم قاعدهي حقوقي است: پاكي وجدان و عادل كردن مردم، هدف حقوق نيست بلكه ايجاد نظم در جامعه و اجراي عدالت اجتماعي هدف قواعد حقوقي است. ميشود گفت تحقق نظم عمومي نه تنها وصف قاعدهي حقوقي است بلكه ويژه آن هم است.
ارتباط علم حقوقي با ساير رشته ها
الف) ارتباط علم حقوق با ساير رشته هاي علمي
ب) ارتباط قواعد حقوقي با قواعد اخلاقي.
همهي علوم با هم ارتباط دارند و اين امري شناخته شده است. مثلاًعلوم سياسي دربارهي دولت و قدرت است و همين دولت است كه سازنده حقوق است. و يا حقوق يكي از شاخه هاي علم جامعهشناسي است و يا رابطهي علم پزشكي با حقوق. بسياري از مسائل اقتصادي بستگي به دانستن قواعد حقوقي دارد.
قواعد حقوقي و قواعد اخلاقي از چند جهت با هم تفاوت دارند:
- منشاء و مبناي اين دو قاعده متفاوت است. يعني دولت قواعد حقوقي را جعل ميكند. ولي قواعد اخلاقي را خير.
- از جهت هدف هم اختلاف دارند تطهير روح و نفس انسان و سلامت روان، هدف قواعد اخلاقي است ولي هدف حقوق اجراي نظم عمومي در جامعه است.
- از جهت ضمانت اجرا هم متفاوتند. قواعد حقوقي توسط دولت تضمين ميشود ولي قواعد اخلاقي را دولت ضمانت نميكند بلكه وجدان و ترس از آخرت، ضمانت اجراي آن است.
- از حيث قلمرو نيز متفاوتند. نسبت اين دو قواعد، نسبت عام و خاص من وجه است.
قواعد حقوقي در ابتدا قواعد اخلاقي بودند و سپس قواعد حقوقي شدند و هستند. دروغ گفتن در قاعده اخلاق ممنوع است و لي دروغ گفتن در دادگاه، هم از نظر اخلاقي ممنوع است و هم از نظر حقوقي. و يا عبور از چراغ قرمز ابتدا قاعدهي حقوقي است و سپس قاعدهي اخلاقي ميشود.
معرفي شاخه هاي علم حقوق
ماهيت قواعد حقوقي تقسيم ميشود به حقوق عمومي و حقوق خصوصي و به اعتبار قلمروي اجرا، قواعد حقوقي به داخلي و بين المللي تقسيم ميشود.
داخلي: در داخل مرزهاي يك كشور اجرا ميشود كه ميتواند عمومي يا خصوصي باشد.
بين المللي: قواعد عام بين المللي است كه در دنيا به اجرا در ميآيد و ميتواند خصوصي و عمومي باشد.
حقوق خصوصي (مجموعه قواعد)
|
حقوق جزا (مجموعه قواعد)
حقوق بين الملل (مجموعه قواعد)
حقوق عمومي(مجموعه قواعد)
حقوق بشر( امتياز ها و حق ها)
«حقوق عمومي» حاوي قواعد امري است ولي حقوق خصوصي حاوي قواعد تكميلي است. قسمتي از اين سخن درست است ولي بعضي از قواعد حقوق خصوصي جزء قواعد امري اند و بهتر است بگوييم: حقوق عمومي عمدتاً قواعد امري و حقوق خصوصي عمدتاً قواعد تكميلي اند.
قواعد حقوق عمومي براي منافع عامه جعل شده، ولي حقوق خصوصي منافع اشخاص را دنبال ميكند. اين شاخص نيز كاملاً درست نيست.
حقوق عمومي منافع عامه را دنبال ميكند ولي به منافع افراد منتهي نميشود.
حقوق خصوصي منافع افراد را دنبال ميكند ولي در انتها به نفع جامعه و نظم جامعه است.
معياري براي تفكيك حقوق عمومي و خصوصي:
نقش قدرت و حاكميت شاخصي براي شناختن است.
حقوق عمومي شاخه اي از حقوق است كه در آن حاكميت به طور پررنگ ايفاي نقش ميكند و وجه غالب آن دخالت حاكميت است و حتي در مواردي از آن، حاكميت، يك طرف رابطه است.
در شناخت حقوق خصوصي حاكميت يك طرف رابطه نيست و يا دخالت حاكميت استثنايي است و نه اغلبي و به صورت كم رنگ خود را نشان ميدهد. وجه حقوق عمومي حاكميت اراده است و به صورت امري نيست.
گاهي ممكن است شاخه اي از علم حقوق كه جزء حقوق خصوصي بوده به دليل دخالت دولت تبديل به حقوق عمومي شده باشد.
رابطهي كارگر و كارفرما جزء حقوق خصوصي است. يعني شرايط را خود اشخاص تعيين ميكنند و حقوق خصوصي است ولي به جهت مداخلهي بيش از حد، حاكميت دولت پررنگ شد كه جايي براي حاكميت اراده نماند ولي بايد دانست جايي كه يك طرف رابطه دولت است حتما حقوق عمومي است.
حقوق اشخاص- اموال و مالكيت
حقوق قراردادها (تعهدات)
حقوق مسئوليت مدني
حقوق خانواده
حقوق ارث و وصيت
حقوق مدني شاخه اي از حقوق خصوصي است و حاوي قواعدي است كه بر انسان ها از آن جهت كه عضو جامعه اند حاكم است يا روابط شهروندان را بدون هيچ گونه تمايز، نسبت به ديگران و يا موقعيت و امتياز خاصي تنظيم ميكند.
قواعد حقوق مدني از عام ترين و كلي ترين قواعد حقوقي است.
حقوق تجارت به روابط ميان تاجران و عمليات بازرگاني ميپردازد با اينكه دخالت حاكميت دولت زياد است ولي جزء حقوق خصوصي است.
حقوق دريايي جزئي از حقوق خصوصي است ولي دخالت دولت در آن زياد است. بحث كشتيها، ثبت كشتي ها، حمل و نقل دريايي، تابعيت كشتيها و اختلافات ميان كشتي هاست.
حقوق اساسي شاخه اي در حقوق عمومي است و بر مسائل ساختار قواي موجود در يك كشور و وظايف و ارتباط ميان قواها و حقوق ملت ميپردازد.(حقوق و منصب هاي سياسي)
حقوق اداري به مسائل اداري ميپردازد.
حقوق كار به روابط ميان كارگر و كارفرما ميپردازد ولي پيشگيري از ظلم و اجراي عدالت، دولت مداخله ميكند.
حقوق ماليهي عمومي نيز مسائل مربوط به بودجهي دولتي است.
آيين دادرسي مدني جزء حقوق عمومي است. و آيين دادرسي كيفري جزء حقوق عمومي است.
حقوق جزاء ، شاخه اي از حقوق عمومي است كه به بيان جرائم و مجازات ها و اصول كلي حاكم بر كيفر ميپردازد. مسائلي مانند مشاركت در جرم.
حقوق جزاست كه تعيين ميكنند كدام فعل يا ترك فعل ممنوع است و چه مجازاتي براي آن مطرح است.
براي اثبات جرم چه راه هايي وجود دارد و چه اشخاصي داراي مسئوليت كيفري اند؟
عواملي كه باعث ميشود برخي از انسان ها مسئوليت كيفري نداشته باشند كدام است؟
جرم: ترك فعل واجب و انجام فعل ممنوع.
دولت مجازات ميكند و نه اشخاص، حتي جايي كه جرم حق خصوصي كسي را نقض ميكند انسان ها حق مجازات را ندارند را ندارند و نبايد مستقل از دولت كسي را مجازات كرد يعني بايد ابتدا اثبات كرد.
حقوق بين الملل عمومي و خصوصي
حقوق بين المللي عمومي شاخه اي از علم حقوق است كه روابط ميان تابعان يا موضوعات حقوق بين الملل را تنظيم ميكند. تابعان يا موضوعات اعم از دولتها و سازمانهاي بين المللي و در موارد بسيار خاص، افراد- به طور قطعي افراد در همه جا موضوع حقوق بين الملل نيستند.
حقوق بين المللي داراي قواعدي است كه در جامعهي بين المللي به اجرا در ميآيد.
حقوق بين الملل حقوق بشر نيست بلكه حقوق بين الملل بشر، شاخه اي از حقوق بين الملل است.
شاخه هاي حقوق بين الملل:
- حقوق بين الملل دريا
- حقوق بين الملل بشر دوستانه
- حقوق بين الملل كيفري
- حقوق تجارت بين الملل
- حقوق بين الملل اقتصادي
- حقوق هوا و فضا
- حقوق مسئوليت بين الملل دولت ها
- حقوق بين الملل محيط زيست
- حقوق بين الملل توسعه
- حقوق روابط ديپلماتيك و كنسولي.
حقوق بين الملل خصوص شاخه اي از علم حقوق و جزئي از حقوق داخلي كه بر روابط ميان اشخاص در صورتيكه يك عنصر خارجي در آن دخالت داشته باشد، حكومت ميكند. يعني روابط ميان اشخاص را در زندگي بين الملل تنظيم ميكند.
مثلاً يك ايراني در فرانسه ميخواهد از يك فرانسوي خانه اي بخرد. اگر قرار داد در داخل ايران بود، قاضي بايد توجه كند كه آيا صلاحيت اجرا دارد يا نه. و سپس بايد توجه كند كه قانون كدام كشور را به اجرا درآورد.
- اگر در رابطه عنصر خارجي باشد ميشود گفت كه حقوق بين الملل خصوصي است.
- پاره اي از مسائلي كه در حقوق بين الملل مطرح است از مسائلي است كه در حقوق داخلي هم مطرح است. مانند تابعيت. حقوق بيگانگان نيز در حقوق بين الملل خصوصي مطرح است و هم در بين الملل عمومي.
- وجود منابع بين المللي، مثلاً حقوق مدني منبع بين المللي ندارد ولي در حقوق خصوصي، منابع خارجي وجود دارد.
در حقوق بين الملل خصوصي، تابعيت و اقامتگاه و حقوق بيگانگان بحث مهمي است. يعني تعارض و قوانين دو يا چند كشور.
نظام هاي حقوقي معاصر
(كه به معاني و تفاوت سه نظام اول مي پردازيم.)
1-نظام حقوقي رومي ژرمني: در اروپاي غربي حاكم است . البته به جز بريتانيا كه البته اسكاتلند هم تابع رومي ژرمني ميباشد.
مبناي آن عبارت است از انديشهي تعاليم مسيحيّت و حكيمان مسيحيّت.
مهمترين منبع آن قانون است و منبع بعدي عرف است كه نواقص را برطرف ميكند. اصولي كه در اين نظام وجود دارد، حاكميت اراده است و آزادي هاي مطرح است در حوزهي حقوق عمومي اصل تفكيك قوا مورد توجه قرار گرفته است.
2– كامن لا يا عرفي: كه در انگلستان ، آمريكا، كانادا، استراليا و هندوستان بعد از استعمار، حاكم است.
نظام كامن لا نيز از تعاليم و انديشه هاي مسيحيت منشأ ميگيرد.
منبع اول در اين نظام عرف است و قانون نقائص و خلاء هاي عرف را كامل ميكند. و براي هم اين نظام را Commonlaw مي گويند.
نظام حقوقي رومي ژرمني و كامن لا از جهت مبنا و منشأ تفاوت چنداني ندارند. و هر دو از تعاليم و انديشه هاي مسيحيت منشأ ميگيرند.
در منبع ، ميان رومي ژرمني و كامن لا تفاوت وجود دارد، در نظام رومي ژرمني قانون منبع اول است يعني قاضي ابتدا بايد به قانون مراجعه كند و سپس به عرف، ولي در كامن لا، عرف منبع اول است و قانون نقائص و خلاء هاي عرف را كامل ميكند.
نظام حقوقي نوشته، يعني منبع آن قانون است و بيشتر حقوق آن نوشته شده است.
نظام حقوقي نانوشته، يعني عرف، و فقط قسمتي از آن نوشته شده است.
منظور از عرف، عرف مردم و جامعه نيست، بلكه عرف رويهي قضايي است.
3– نظام حقوقي اسلامي: كه در مبنا و منبع و اصول، تفاوت ها و مشتركاتي با ديگر نظام ها دارد: مبناي حقوق اسلامي عبارتست از وحي و ارادهي خداوند كه بر پيامبر نازل شده است. منبع حقوق اسلامي كاملاً با حقوق رومي ژرمني و كامن لا متفاوت است.
منابع حقوق اسلامي: كتاب قرآن و سنت، قول، فعل و تقرير پيامبر(ص) و معصومان(ع) ) است. (تقرير نه قول است و نه فعل، يعني سكوت در بيان تأييد. و سكوت به معناي اثبات و درستي آن عمل است.)
منابع ديگري نيز در اسلام وجود دارد مانند عقل و اجماع.
اهل سنّت ميگويند اجماعي درست است كه جماعت بر آن رأي دهند ولي شيعه ميگويد اجماعي صحيح است كه معصوم بر آن رأي دهد.
همچنين قياس را شيعه به رسميت نمي شناسد كه اهل سنت مرسوم ميداند.
منابع حقوق
حقوق از هر جايي كه ناشي شود، نهايتاً در جايي استقرار پيدا ميكند.
جايي كه قواعد حقوقي در آنجا يافت ميشود، منبع حقوق است.
منابع حقوق:
- قانون
- منابع معتبر اسلامي و فتاواي معتبر
- عرف
- رويهي قضايي: – رويه وحدت قضايي(كه الزامي است و در حكم قانون) – رويهي دادگاهها (ارشادي)
- دكترين.
- اصول كلي حقوقي.
بر اساس ماده 2 قانون اساسي در جايي كه قانون نباشد يا نقص داشته باشد، قضات بايد به عرف توجه كنند.
اصل 167 قانون اساسي تحولي در ترتيب منابع حقوق ايجاد كرد كه قاضي مكلّف است حكم هر دعوا را در قوانين مدوّنه بيابد، يعني قانون منبع نخست است.
در مواد سكوت، نقص، تعارض، اجمال و … بايد به منابع معتبر اسلامي و فتاواي معتبر مراجعه كند و نمي تواند از صدور حكم استنكاف كند و استنكاف از صدور حكم جرم است.
اگر قاضي حكم را در قانون نيافت، نبايد به عرف مراجعه كند بلكه ابتدا بايد به فقه و منابع اسلامي مراجعه كند.
- قانون: كه داراي معاني خاص و عام است.
عام : عبارتست از اراده حاكميت كه توسط يكي از نهاد هاي صالح حكومتي ابراز ميشود اعم از اينكه اين نهاد صالحي، قوهي مقننه، مجريه، يا بالاترين مقام مملكتي باشد.
خاص: عبارتست از بخشي از ارادهي حاكميت كه با تشريفات خاص توسط مجلس شوراي اسلامي و يا از طريف همهپرسي يا رفراندوم توسط مردم ابراز ميشود. اين تعريف به قانون در كشورمان اشاره ندارد بلكه قانون در معناي خاص در همهي نظامهاي حقوقي به همين شكل است.
هر گاه اراده حاكميت با تشريفات خاص توسط پارلمان يا قوهي مقننه وضع شود به آن قانون ميگويند. چنانچه هر گاه مستقيماً از طريق رفراندوم يا همه پرسي يا مراجعه به آراء عمومي قانون وضع شود، آن را نيز قانون به معناي خاص ميگويند. در اين باره دو اصل مهم در قانون اساسي وجود دارد:
اصل 58 قانون اساسي: اعمال قوهي مقننه توسط مجلس شوراي اسلامي صورت ميگيرد (يعني قانون گذاري حق و تكليف مجلس شوراي اسلامي است. آنچه مجلس تصويب ميكند و به تأييد شوراي نگهبان ميرسد قانون به معناي خاص است.)
اصل 59 قانون اساسي: در مسائل بسيار مهم سياسي، اقتصادي، اجتماعي ممكن است اعمال قوهي مقننه توسط همهپرسي و ارجاع به آراء عمومي صورت گيرد.
طبقه بندي قوانين چه فوائد و اثراتي دارد؟
- قانون اساسي
- قانون عادي
- تصويب نامه ها و آيين نامه هاي دولتي(توسط هيئت دولت تصويب ميشوند و گاهي توسط وزير خاصي صورت ميگيرند و گاهي هم توسط استاندار است.)
قانون اساسي قانون برتري است و در همهي نظامهاي حقوقي اساس حكومت بر اساس قانون اساسي شكل ميگيرد كه به معناي ميثاق ملّي هم هست. ساختار قوا، حقوق و وظايف ارتباط ميان آنها و ديگرت نهادهاي يك جامعه در قانون اساسي تبيين ميشود و مهمترين حقوق ملت در قانون اساسي ذكر ميشود.
قانون عادي، همان قانون به معناي خاص است.
تصويب نامه ها و آيين نامههاي دولتي متن هايي اند كه الزامي اند ولي با اجازهي قانون اساسي توسط قوهي مجريه به تصويب ميرسند. خصوصاً اينكه گاهي اجراي قانون عادي، نيازمند آيين نامهي اجرايي است كه اين آيين نامه توسط خود مجري، يعني قوهي مجريه به تصويب ميرسد.
نتيجه و ثمرهي اين تقسيم عبارتست از اينكه:
هر قانوني براي اينكه معتبر تلقي شود و داراي اعتبار قانوني باشد نبايد با قانون مافوق مغايرت داشته باشد. مغايرت موجب بياعتباري آن قانون خواهد شد. بنابراين تقسيم قانون عادي در صورتي داري اعتبار است كه هيچگونه مغايرتي با قانون اساسي كه در طبقهي بالاتر قرار دارد، نداشته باشد.
همچنين تصويبنامه ها و آيين نامههاي قوه مجريه در صورتي داراي اعتبار اند كه با قانون عادي مغايرتي نداشته باشند.
فلسفه وجودي شوراي نگهبان همين امر است، يعني اگر قانون اساسي در رتبهي برتر و بالاتر نبود نيازي به شوراي نگهبان نبود.
شوراي نگهبان كه هم حافظ شريعت است و هم حافظ قانون اساسي، وظيفه داري مواظبت كند كه هيچ قانوني مغاير با شريعت، فقه و قانون اساسي به تصويب نرسد. ديوان عدالت اداري كه نهاد پراهميتي است و بعد از انقلاب تأسيس شد از وظايفي كه دارد اين است كه تصويبنامه ها و آييننامههاي مغاير با قوانين عادي را ابطال نمايد. چنانكه قضات حق ندارند به تصويبنامههايي كه مغاير قوانين است عمل كنند. همچنين مردم عادي حق دارند به تصويبنامهها و آيين نامه هايي را كه با قانون عادي كشوري مغايرت دارند ابطال آنها را از ديوان عدالت اداري تقاضا كنند. هر چند ديوان عدالت اداري به تشخيص خود عمل ميكند و مكلّف به پذيرش نظر مردم نيست.
حکم قضایی شکستن شیشه ماشین داخل پارکینگ چیست ؟
اذیت کردن همسر و بچه ها با زبان چه کمی قضایی و اسلامی دارد ؟
دزدیدن گوشی چه حکم قضایی دارد ؟
فراخوان جذب اختصاصی داوطلبان تصدی منصب قضا سال ۱۴۰۳
دروغ مصلحتی بگم تا این ازدواج سربگیره
چگونه از زندگیمان در فضای مجازی مراقبت کنیم؟